سيد محمد باقر برقعى

272

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نخواهد رفت جز دنبال نقش پايت از راهى * اگر كه « فصحتى » قربانىِ آهنگ خواهد شد شيراز شيراز كه سجّادهء هر اهل نياز است * منزلگه هر عشق حقيقى و مجاز است احرام بپوشيد كه اين كعبهء عشق است * تسبيح بگوييد كه محراب نماز است از كعبه گِل رو به ره كعبهء دل كن * هرچند رهى پرخم و پرپيچ و دراز است اللّه ، چو كوبند در اين شهر ز هر سو * بينى كه درِ دوست به رويت همه باز است گل رنگ دگر دارد و از نغمهء بلبل * هم ديده به حيرت شده هم گوش‌نواز است خاكيست كه پابند كند اهل نظر را * جاييست كه دلدادگى از ديدهء باز است مشكل كه كند دل ز درش مردم آگاه * چون مرغ كه در دامگه و پنجهء باز است مردم همه بخشنده و دل‌ها همه پرشور * لب‌ها همه پرخنده و در گفتن راز است اينجاست كه مردم همه در شعر كتابند « 1 » * اينجاست كه منزلگه هر قافيه‌ساز است رو آر به شيراز ، به هر سال كه بينى * آن حال كه در باطن صحراى حجاز است صد شكر ، كه پروردهء اين خاكم و خوش‌دل * تعظيم بر آن صوت سحرگه كه فراز است صد سجده بر اين خاك كه اوصاف جمالش * نى در خور تعريف و نه بر شعر نياز است تاراج خزان چنديست ز دورى رخت دل‌نگرانيم * چون شاخهء بىبرگ ز تاراج خزانيم ما را سخن اين است كه بىخندهء سبزت * ترسيم كه اين جلگه به آخر نرسانيم اميد بُريديم ، ولى چشم نظر باز * بستيم ز خواب و به صف منتظرانيم بخت ار نكند يارى ، در باور و پندار * چون غنچه ز خون دل خود جامه‌درانيم بىياد تو چون هيچ مدانيم به هر بزم * با ذكر تو با هيچ مدانى همه دانيم اين باخبران لب نگشايند زمانى * تا كى به صف باخبران بىخبرانيم ؟

--> ( 1 ) - شرابند .